
ميتونم تو لحظههاي بيكسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
ميتونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
ميتونم از آسمون قصهها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
ميتونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
ميتونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگيمو آبي كنم
ميتونم رو شونههاي مردونت، دردامو با هقهقم خالي كنم
ميتونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
ميتونم قصهي ديوونگيمو، توي كوچههاي شهر داد بزنم
ميتونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
ميتونم زير پر ستارهها، واست از ليلي ومجنون بخونم
ميتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
ميتونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
ميتونه دستاي تو رو شونههام، خبر از يك شب يلدا رو بده
ميتونه بوسهي تو رو گونههام، واسه من نويد فردا روبده
ميتونه صداي گرم خندههات، همه قصههامو رؤيايي كنه
ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه
ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
ميتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونهي من تكيه كني
ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونهي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بدونن...![]()
![]()
![]()
نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي ![]()
![]()
![]()
سپيده بودي واسه من .. واسه شب و ستاره ها … !
رفتي ولي موندي هنوز تو دفتر خاطره هام …
هنوز توي اتاق من … عطر تو رو حس ميشه کرد …
جاي تو خاليه و منم … همه وجودم شده درد !
حالا ديگه ترانه هام … ترانه بي کسيه …
حالاديگه شبهاي من…شبهاي دلواپسيه…نميدونم چرا دلت ازدل من جدا شده!
رفتي و کار هر شبم گريه بي صدا شده …
کاشکي فقط يه روز بياي .. واسه يه لحظه ديدنت …
منتظرن..چشاي من..منتظر رسيدنت..وقتي تو بودي آسمون برام پرازستاره بود !
اومدنت براي من يه فرصت دوباره بود !
رفتي نميدونم چرا … دادي منو به بي کسي .. هيچکي مثه من نميشه !
يه روز به حرفم ميرسي .. !
يه روز ميشه دل خودت بشه گرفتار کسي …
هيچکي مثه من نميشه ! يه روز به حرفم ميرسي ..!
هنوز به ياد اون روزا … منتظرم تا که بياي …
اگه بياي منم ميشم همون کسي که تو ميخواي !
اگه سپيده باز بياي سياهي از دلم ميره !!
به انتظارت ميمونم .. اين ديگه راه آخره .. آخره … آخره … آخره … آخره …
---دلنوشتههاي%20باراني26---(¯`•__•´¯)---_files/del26-1.jpg)
چنان ريختم که باد،ريختنم را احساس نکرد... چنان سوختم که آتش،صفحه هاي پرشده ام را درخود فرو خورد... چنان شکستم که چهار ديواري کوچک زندگي ام شکايتي نکرد... من زندگي ام را به تو... و تو را به تجربه اي ناتمام باختم... من،مــــــــــــــرگ را چشيدم...! همان طور که خوشبختي را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاويري که به آن نقش مي داديم
من واسه تو مردم این حرف آخرینه
دوست ندارم به جز تو کسی اینو بدونه
اینم یه نامه ابری به امضای یه دیونه
فقط خوش به حال اون کس که یه عمر با تو می مونه


اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفتهام، اما چگونه ميتوانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نميدانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نميدانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نميدانم کدام طلسم را به تقديرم بستهاند و کداميک از خدايان شوم زندگيم را نفرين کردهاند که دشمنانم را شاد و مي خوار ميبينم و خودم را اينسان حقير و بي مقدار!! با دنيايي آرزوي بر باد رفته؛ به اميدي که روزي دري به روي روزگار سياهم گشوده شود....! با تو سخن ميگويم. تو را که رنگ زندگي خطابت ميکنم. قرار بود به زندگيم رنگ سپيد بزني اما اکنون چشمانم جز سياهي مقابل خود نميبيند. جسارت دستانت کو که روز نخست با من از سپيدي سخن گفت و به شبهايم نويد خورشيد داد؟ اگر بگويم بي تو شاد زندگي ميکنم دروغ گفتهام، اما اينسان که خودت را باختهاي، نميتواني شادي را برايم به ارمغان بياوري. وجودت را مثل روزهاي گذشته برايم شعله ور کن تا از حرارت قلبت آتش بگيرم و خاکستر شوم. به زندگيم رنگ طراوت بزن.... سپيدم کن...
من هستم... تو هستی.. من لبخند میزنم..
تو..رو موهای مشکی ام با آبرنگ گل شقایق نقاشی میکنی
من زیبا میشوم.. تو غرق در من میشوی..
من مهربان میشوم.. تو مهربانی میکنی...
من ازخواب می پرم... تو نیست میشوی...
من هراسان میشوم.. تو گم میشوی... تو غبار میشوی...
و من.. باز چشم هایم را میبندم..
شاید تو پیدا شوی...![]()
![]()
![]()
دوست دارم دیوونه وار
به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...
مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..
کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...
حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...
مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...
نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...
تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...
یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...
من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
من...
یه قلبم که هنوزم
میزنه
برای عشقت
زندگیشو جاگذاشته
توی ماجرای عشقت
قلبم میزنه برای عشقت
تو
یه اسمی
که همیشه میمونه تو خاطراتم
تو گذاشتی و پریدی
من هنوز تو ماجراتم
من ...
یه دل داده خسته
تو. کتابای نبسته
تویی...
عکس یه عروسک
که تو آینه نشسته
کاش دلش نیاد زمونه
برای ما کم بزاره
کاشکی دنیا ما دوتارو
سر راه هم بزاره
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن از نرمی عشق زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق رفتن و آخر رسیدن بر در وادی عشق میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دل داده بودن پر غرور چون آبساران بودن اما ساده بودن
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
در نگهات مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
می چکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترینم
بد کردم امشب
رنگ چشمت رنگ دریاست
سینه ی من دشت غم هاست
یادم آید زیر باران با تو بودن با تو تنها
زیر باران با تو بودن
زیر باران با تو تنها
باران می بارد امشب
تو را کم دارم امشب
دلم غـــــــــم دارد امشب
آرام جان خسته ره می سپارد امشب
این کلام آخرینم
برده میل زندگی را از سر من
گفته ای شاید بیایی
از سفر
اما نمیشه باور من
رفتنت را کرده باور
التماسم را ببین در نگاهم
زیر باران
گریه کردم
بلکه باران شوید از جانم
گــــــــنـــــــــاهــــــــــــم
|
تمام زندگی را از دریا بیاموز زیرا برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد هميشه دوست داشتم ابر باشم چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه درماندگی |
|
|
يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد
چشمات که یادم میاد اشکام رو گونه هام رو نوازش میدن..![]()
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه کن
چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب
خواب مرا سایه شوی
به جرم آن.................
داغ عطش بر لب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا که من در ابتدا تو را از خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است
به جرم آن .........
داغ عطش بر لب خود نشانده ام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
عشق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هم دلی
چندی است در کنار جاده مه گرفته و پر پیچ و خم تنهایی به انتظار نشسته ام
تا تو بیایی می دانم جز تو مرا همدمی نیست.
راز های درونم را می توانم به تو بگویم بیا تا بگویم قلب من با هر تپش خود
چگونه آهنگ دوستی می زند
بیا تا بگویم هم دلی از هم زبانی بهتر است که ناگهان در خیال ابری ام قطرات
باران با ترنم نام تو فرود می آیند.
شب از نیمه گذشته و آشوب خیال تو پایان پذیر است.
چه زیباست سپیده دمی که تقدیس نام خود را از نام تو گرفته و آسمان که چهره
تو را در افق بی انتهایی ترسیم می کند.
چه روزهای قشنگی بود هیچ بهانه ای پیدا نمی کردی که به خاطرش بغض کنی
هیچ دست غریبی نبود که به خاطره تنهایی اش دلتنگ شوی و هیچ چشم براهی
نمانده بود که به خاطرش اشک بریزی
آن روزهای سپید چه زود رنگ تاریکی گرفتند و مجال دیگر صفای کودکی
آرزویی محال است...
حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی،
تنهایی سخت است اما نه به سختی جدایی،
می خواستم اسمتو روی سینه ام خالکوبی کنم ،
اما ترسیدم که صدای قلبم تورا اذیت کند.
بغض
لحظه ی همدلی اون روز تماشایی بود
پشت هرخونه گذر سرور بی فردایی بود
بغض راه نفسم را بسته بود*
جمله ی هرگز فراموشم نکن تو گلوم شکسته بود
هنورم تا که هنوزه بی منی ومن با ها تم
توی جنگل لب دریا دنبال جای پاهاتم
شنا ختنت بی گناه ترین گناهم بود
یافتنت بهانه ی دلم بود
و خواستنت نیازم بود
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در حجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آواز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد...
تو رو به دل سپردم
دل و زدم به دريا
نقش تو رو کشيدم
ميون خواب و رويا
برای ديدن تو
فاتح قله بودم
به شوق با توبودن
ترانه می سرودم
با تو به اوج رفتم
با تو به قعر حسرت
روزای تلخ و شيرين
شبای عشق و نفرت
حالا من مسافر
تو اين سکوت ياقی
رسيده ام به آخر
چيزی نمونده باقی
میره این شبهای سردی
که دیگه بر نمی گرده
میاد اون فردای روشن
تویی اون برگ برنده
قفسی برام تو ساختی
که باید زندونی باشم
خودمم زندون خواستم
نمی شه ازت جدا شم
واسه تو قطره بارون
به شکوه رود کارون
می مونه
واسه من چشمای نازت
مث باغ نو بهارون
می مونه
دل من گرم به دستات
به صدای ناز نازت
همه حرفهام رو شنیدی؟
دل من داره نیازت
به هرجاپرزدم هرجا توبودی به دنیا سرزدم دنیاتو بودی
زعشقت سرکشیدم ناله دل بدیدم عاشق دلهاتو بودی جمالت آتشی برجانم
آفروخت همان حسن طرب افزار تو بودی
تو بودی

یه روز سرد زمستون
تو زلال پاک بارون
من ویار من کنارم
دلبرعزیز تر جون
سپیدی رفت وشب اومد
عشق نازم کنارم بود
تنش ازسرما می لرزید
توی چشماش پرغم بود
دستموگرفتش آروم
با خودش منو بالا برد
دستشو گرفتم آروم
دوباره قلبا یکی شد
رسیدیم بالا توی شب
دوتایی آخ چه قشنگ بود
آسمون سیاه وتاریک
مثل عشق من یه رنگ بود
تو گوشم آروم صدا کرد
به ستاره ها سلام کن
جون هرچی عشق پاکه
بروومنو رها کن
دل عاشق ودیوونم
به خدا خیلی دوسش داشت
آنقدر واسم عزیز بود
که جز اون عشقی نمی خواست
گفت ودستشو جدا کرد
توچشام با غم نگاه کرد
برو ومنو رها کن
دوباره آروم صدا کرد
تو نگام حلقه ای از اشک
بغض هردومون ترکید
گریه کردیم ما یه دنیا
غصه بودش که می بارید
التماس من وچشمام
طلب موندن وسازش
شرح دلتنگی وغصه
خواهش وخواهش وخواهش
نگه سرد جدایی
صدای دوری ورفتن
دست رد بی وفایی
با غم تنهایی ساختن
اگر عشق اون فنا بود
به فنا شدن می ارزید
که بری گم بشی از خود
دلم اصلن نمی ترسید
عاقبت گم شدم از خود
دیگه مرد من اون شد
اونم آخرش تموم شد
رفت وکارمن جنون شد.

اکنون که قلم روی صفحه می لغزد هوا به سختی گرفته است .
وسایه ی ابرهای سیاهی که شاید خیال باریدن دارند.
همچون گرگ خون خواری چنگالشان را از آسمان آویزان کرده اند.
وگاهی صدای نم نم باران آ رام وبا شکوه گوشهایم را نوازش می کند.
وبا این کارش .
بر غم دیرینه ام سالهاست که بر قلب خسته وبی روحم لانه کرده است می افزید.
ونا خدا گاه اشک را جستجو می کنم تا بار دیگر به کمکم بشتابد .
تا رنگهای سیاهی را از وجودم بزداید .
واین ورق که سند دوستی من وتوست در دفترعشق ثبت خواهد شد.
یکی را دوست دارم که شبها .
بر لبانم بوسه ی عشق می .
کارد اما افسوس درخیال.
دل من داره نیازت 
قصه ی برگ وباده تموم سرنوشتم
بهارومی خوام اما پائیزه سر نوشتم
یه جاده پیش رومه که انتها نداره
توشهری که توباشی می مونه این مسافر
دلخوش میشه به یه سقف پرنده ی مهاجر
وقتی که تو بمونی کنار من همیشه
دستهای بی نصیبم پر از ستاره می شه
حرف پائیزو نزن پیک بهاریم من وتو
ابری از طراوتیم باید بباریم من وتو

|
تنها... امواج با عصبانیت برپیکرساحل می کوبیدند...دریا متلاطم بود و غروب نزدیک.... آرام و بی صدا کنار ساحل نشسته... و به افق خیره مانده بود... در نگاهش تنهایی موج می زد...غمی بزرگ وجودش را در هم کوبیده بود... خسته بود...از همه چیز...از تکرار لحظه های زندگی...از این همه یکنواختی...حتی از تکرار نفسهایش خسته بود...از صدای دریا که همیشه برایش گوش نواز بود... از همه چیز و همه کس...تنها بود...به تنهایی تک درختی در کویر... باد چنگ در گیسوان طلایی اش افکند و قطرات اشک را از گونه های خیسش به تاراج برد... نای حرکت نداشت...آسمان به سرخی می گرایید...کم کم خورشید هم او را تنها میگذاشت... بروجودش آرامشی قبل از طوفان حاکم بود...تصمیم خود را گرفت... در یک لحظه...نمی خواست فکر کند...نمی خواست پشیمان شود... بلند شد...چیزی را میان انگشتانش فشرد...گردنبندی زیبا... گردنبند را از گردنش باز کرد و به میان ماسه ها افکند... آرام بر ماسه ها قدم برداشت...به سوی دریا رفت...نزدیک و نزدیک تر...امواج به سویش حمله ور شدند...کم کم در میان امواج گم شد...گم...و دیگر...هیچ... گردنبند هنوز روی ماسه ها بود و با هجوم موجها در نبرد... قلبی کوچک ...با هجوم آخرین موج درش باز شد...نوشته ای از درون قلب بیرون آمد... روی کاغذ کوچک نوشته بود........... دوستت دارم...تنهایم نگذار.... |
| غروب شد خورشيد از اسمون |
رفت افتابگردان عاشق به دنبال
خورشيد اسمان را جستجو
مي کرد ناگهان ستاره اي
چشمک زد افتابگردان
سرش را به زير انداخت
!! گفت گلها خيانت
نمي کنند
|
| |
|
دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ــــــــــــ
ـــــ